دنیا از نگاه من
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پیوندهای روزانه
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان دنیا از نگاه من و آدرس aydaa.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:


آمار وبلاگ:  

بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 19
بازدید هفته : 41
بازدید ماه : 290
بازدید کل : 7733
تعداد مطالب : 22
تعداد نظرات : 36
تعداد آنلاین : 4



Alternative content


دنیا از نگاه من
من آیدا, 10سالمه و میخوام چیزهایی را که دوست دارم و برام جالبه با شما دوستان گلم به اشتراک بگذارم.
پنج شنبه 26 خرداد 1390(بازدید )برچسب:روز,پدر,مبارک, :: 10:55 ::  نويسنده : آیدا       

دستانت بوی زحمت
چشمانت رنگ خستگی
اما صدایت زنگ زندگی است

پدرم
دستانت
چشمانت
وصدایت را عاشقانه دوست دارم...



دو شنبه 23 خرداد 1390(بازدید )برچسب:آبدارچی,مایکروسافت,شرکت,امپراتور,مواد غذایی,ایمیل, :: 13:23 ::  نويسنده : آیدا       

 

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت. 

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم.

 



یک شنبه 22 خرداد 1390(بازدید )برچسب:قدرت کلمات,قورباغه,گودال,تشویق,تسلیم,ناشنوا,پرتاب, :: 9:2 ::  نويسنده : آیدا       

چند قورباغه از جنگلی عبور می كردند كه ناگهان دو تا از آن ها به داخل

گودال عمیقی افتادند . بقیه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتی 

دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند كه دیگر چاره ای 

نیست و شما خواهید مرد.

دو قورباغه این حر ف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان كوشیدند كه از 

گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند كه دست از 

تلاش بردارید، چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید 

مرد. 

بالاخره یكی از دو قورباغه ، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از 

تلاش برداشت. او بیدرنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با حد اكثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می

كرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان

بیشتری تلاش كرد و سرانجام از گودال خارج شد.

وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حر فهای 

ما را نشنیدی؟

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست . در واقع او تمام مدت فكر می كرده كه 

دیگران او را تشویق می كنند!!!



شنبه 21 خرداد 1390(بازدید )برچسب:چیستان,معما,پاسخ,سوال,جواب,سین جیم, :: 21:14 ::  نويسنده : آیدا       

چیستان

1- آن چیست که یکی است و همیشه با تو است؟


2 - عجایب جنگل بی پایه دیدم، عجایب چادر بی سایه دیدم،
بدیدم صنعت پروردگارم، دوتا سوداگر بی مایه دیدم.

3- عجایب صنعتی دیدم در این دشت، درخت پرگلی بی سایه میگشت؟

4- آن چیست که از میان آب می گذرد، ولی خیس نمی شود؟


5- آن چیست که نمیتوانید ببینیدش، یا بچشیدش، یا با دستتان لمسش بکنید، ولی برای همه تان لازم است و همه جا هست؟

6 - آن جسم عجب چیست که بر چرخ پدید است
گه پرده ماه است و گهی حاجب شید است؟

7- نه دست دارد، نه پا دارد، از همه جا خبر دارد!

8- آن چیست که تا آسمان نگرید، اشکش روان نمی شود؟


9- آن چیست که نه دست دارد و نه پا، در همه جای زمین است و نمی رود به هیچ جا؟


10-
آن چیست که نه دست دارد، نه پا، نه استخوان دارد، نه گوشت، ولی همیشه راه میرود و و هیچ وقت هم خسته نمی شود؟

11- آن چیست که خودش آب، دُشمنش آب؟


12- آن کدام دوبرادرند که در زیر یک کوه زندگی میکنند،و هیچ وقت خانه یکدیگر را نمی بینند؟

13- آن کدام شب تاریک است که در میان روز دیده میشود؟

14- این سر کوه، اَرّه اَرّه آن سر کوه، اَرّه اَرّه میان کوه، گوشت بره!
 

  
پاسخها در ادامه مطلب

 

 



ادامه مطلب ...


جمعه 20 خرداد 1390(بازدید )برچسب:طنز,بی پولی,پول دار, :: 21:54 ::  نويسنده : آیدا       

تفاوت بی پول و پولدار 

 

 

  پـــــــــول دار

 

 

۱-      اگر در مجلسی غذا نخورد می گویند : یا رژیم دارد یا غذاها باب طبعش نیست.

۲-      اگر لباسش کوتاه و بی قواره باشد می گویند : معلوم نیست از کدام بوتیک خریده.

۳-      اگر پیاده راه برود می گویند : کار عاقلانه ای میکنه پیاده روی برای سلامتی بدن لازمه.

۴-      اگر تند تند غذا بخورد می گویند : ببین چه کار واجبی داره که اینقدر عجله می کنه. 

۵-      اگر از اداره بیرون کنند می گویند : چون مداخلش و عایداتش زیاد بود حسودها برایش زدند.

۶-      اگر از خونه بیرون نیاد می گویند : احتیاجی نداره حالا استراحت می کنه.

۷-      اگر بمیرد می گویند ؟


 

بـــی پــــــول

 


1- اگر در مجلسی غذا نخورد می گویند : بیچاره عادت نداره غذاهای خوب بخوره. 

۲-      اگر لباسش کوتاه و بی قواره باشد می گویند : نیگاش کن ، لباس به تنش زار می زنه.

۳-      اگر پیاده راه برود می گویند : جون سگ داره این همه راه رو می خواد پیاده بره.

۴-      اگر تند تند غذا بخورد می گویند : انگار از قحطی برگشته.

۵-      اگر از اداره بیرون کنند می گویند : دزدی کرده.

۶-      اگر از خونه بیرون نیاد می گویند : لش تن پرور حال کار هم نداره.

۷-      اگر بمیرد می گویند : خدا بیامرزدش.



جمعه 20 خرداد 1390(بازدید )برچسب:داستان,شهرت,دختر,کلیسا, :: 21:9 ::  نويسنده : آیدا       

 
بزرگ ترین افتخار


دختر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.

این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
دختر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.


اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟


دختر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.


پس از چندی قدم زدن دختر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟


آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند...

مادر با شنیدن این جملات زیبا از زبان کودکش متحیر ماند وبه فکرفرو رفت...

 



پنج شنبه 19 خرداد 1390(بازدید )برچسب:اس,ام,اس,عاشقانه, :: 22:8 ::  نويسنده : آیدا       

تو دنیا هیچی هیچی نداشته باشی مطمئن باش سه چیز همیشه مال تو هست:خدای مهربون، فکرای قشنگ،قلب کوچیک من.

***************************

با دل عاشق بد نکن ای آدم نامهربون / سنگدل و بی وفا نشو ، یه دل داری اینم نشون . . .

*******************************

دوستان شما مثل طلا و جواهر هستند، به دست آوردنشون سخته، ولی نگه داشتنشون سخت تره…

لطفا در نگهداری دوست کوشا باشید!

********************************

عشق تو تعطیلی نداره ،‌به فکر خودت نیستی فکری به حال خستگی ما بکن
ما هر روز تا دیر وقت خرابتیم …

****************************

برای نزدیکی و همگرایی قوم خویش ، کمک بهم و ستیز با نادانی و ناراستی را پیش گیرید .

نادانی ، خودخواهی به بار می آورد

***************************

امروز بهترین ساعتم را شکستم چون لحظه های بی تو بودن را به رخم می کشید

 ***************************

عزیزم بهترین انتخاب عمرم همراه شدن با تو در مسیر زندگی است

هر چیز خوبی در دنیا فقط یکیست

******************************

پین کدتیم رفیق ، سه بار اشتباه بزنی فنا میشیم ، درست بزنی فدات میشیم !

***************************

نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد ، نمی دانم نداشتن ات سخت تر است یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد .

***************************

دوستم قلبی اگر باشد دعایت می کنم / جان اگر خواهی فدایت می کنم / با تو ام ای گل ، تو تنها نیستی / گوش کن زیبای من ، هر شب صدایت می کنم .

***************************

غرق ترانه میشوم از نگاه گاه گاه تو / کاش خانه ای بنا کنم در حوالی نگاه تو .

***************************

میان قلب من عشق تو پیداست / لبانت مثل گل خوشرنگ و زیباست / مشو غمگین اگر از هم جداییم / که بی رحمی همیشه کار دنیاست .

**************************

هرچند نمیدانم خواب هایت را با که شریک میشوی اما هنوز شریک تمام بیخوابی های من تویی .

**************************

تو  فکر نکن سکوت من ذکر فراموشی توست / بدون که هر لحظه دلم در ه یاد توست .

*************************

شب ، کاش میشد با تو از عمق وجود ، از ته لحظه ی تنهایی دل ، سخنی گفت به پهنای خیال ، تا که در ظلمت خود ، مرا برداری تا خاطر یار .



پنج شنبه 18 خرداد 1390(بازدید ), :: 22:52 ::  نويسنده : آیدا       

یه روز یه قورباغه از یه گربه می پرسه: قور قور قوربانت بشم کلاس چندمی؟
گربه جواب میده: پیش پیش پیش دانشگاهی

 

حیف نون از کلاس راهنمایی رانندگی میاد، بهش میگن مار باباتو نیش زد فوت کرد، میگه : از پشت زدش؟ میگن آره، میگه مار مقصره...

 

 

یه روز یه مردی باعجله پیش دکتر میرود و میگوید: سلام دکتر! زود بیا ، آپاندیس زنم درد گرفته. دکتر می گوید: من که یک هفته پیش آپاندیس زنتان را عمل کردم، مگر میشود یک زن دو تا آپاندیس داشته باشد؟ مرد می گوید: نه، ولی یک مرد که می تواند دو تا زن داشته باشد!

 

 

در راستای گران شدن قبض آب و برق:
حیف نون به بچه هاش میگه : وقتی رفتم پرینت آب رو گرفتم می فهمم کدومتون بیشتر رفته دستشویی!

 

 

این سوال مدتیه ذهنم رو مشغول کرده :
این عرب ها "چ" ندارند پس چطوری عطسه می کنند؟

 

 

حیف نون داشته از خیابون رد می شده یه دفعه ماشین می زنه بهش تیکه پاره اش میکنه...
این قرار بود چ.ک بشه ولی چه کنیم حادثه هیچ وقت خبر نمی کنه!

 

 

آقای دست و دل باز تصادف کرده بوده نشسته بوده وسط خیابون می زده تو سرش که ماشینم! ماشینم داغون شد!  خاک تو سرم شد. افســـر میره بهش میگه : بدبخت انقدر حرص ماشینتو خوردی که نفهمیدی دست چپت از مچ قطع شده! آقاهه یه نگاه کرد به دستش گفت: یا حضرت عباس، ساعتــــــــــــــــــــــم!!!!!!!!!!!!!!

 

حیف نون با لباس تو رودخونه شنا میکرده ، ازش میپرسن چیکار میکنی؟
میگه: لباسامو میشورم...
میگن: ماشین لباسشویی تو خونه ندارین؟
میگه: داریم، ولی وقتی میرم اون تو سرم گیج میره

حیف نون میره دستشویی در می زنه یه عربه می گه:اهم.. حیف نون می گه: حالا اسمت چیه می گه: محمد حسن خلیل. حیف نون می گه: ای پدر سوخته ها سه تایی باهم رفتین توالت؟



سه شنبه 17 خرداد 1390(بازدید )برچسب:مایکل,تام هیکلی,اتوبوس,پل,کارت رایگان,مسئله,کابوس,کاراته,بدنسازی, :: 11:57 ::  نويسنده : آیدا       

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل همیشه بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و تعدادی هم سوار می شدند.در ایستگاه بعدی یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.
او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت:«تام هیکلی پول نمیده!» و رفت و نشست.
مایکل که تقریبا ریزجثه بود و اساسا آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دقیقا همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد و ...
این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد بعد از مدتی مایکل دیگر نمی توانست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چه طوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پایان تابستان مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.
بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت:« تام هیکلی پول نمی ده! »
مایکل ایستاد ، به او زل زد و فریاد زد :« برای چی؟ »
مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.»
پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلا مسئله وجود دارد یا خیر!



دو شنبه 16 خرداد 1390(بازدید )برچسب:معجزه,بیمار,پنج,دلار,دکتر,دخترک,عمل جراحی,قلک, :: 11:38 ::  نويسنده : آیدا       

وقتی سارا دخترك هشت ساله‌ای بود، شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت می‌كنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلك كوچكش را در آورد. قلك را شكست، سكه‌ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار كشید تا داروساز به او توجه كند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بودكه متوجه بچه‌ای هشت ساله شود.
دخترك پاهایش را به هم می‌زد و سرفه می‌كرد ولی داروساز توجهی نمی‌كرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه‌ها را محكم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت: چه می‌خواهی؟
دخترك جواب داد:‌ برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!

دخترك توضیح داد: برادر كوچك من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می‌گوید كه فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟!
داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم.

چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من كجا می‌توانم معجزه بخرم؟

مردی كه گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترك پرسید چقدر پول داری؟

دخترك پولها را كف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فكر می‌كنم این پول برای خرید معجزه برادرت كافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:‌ من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فكر می‌كنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت
پس از جراحی، پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم یك معجزه واقعی بود. می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت كنم؟

دكتر لبخندی زد و گفت:‌ فقط پنج دلار



صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد